تبليغاتX
کافه هفت رنگ


















کافه هفت رنگ

«اجتماعی، فرهنگی، یه کمی هم سیاسی»

قتل روح الله داداشی، یکی از پهلوونای ایران شاید اولین سوژه ای باشه که منو وادار کرد بعد از سالها دست به قلم شم و ازش بنویسم. کلمات و جملات در حالی به ذهنم فشار میارن که دلم میخواد فقط سکوت کنم. دلم میخواد این بار به حرمت سوژه و عناصر خبری سوژه ام سکوت کنم!!!

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم تیر 1390ساعت3:0 بعد از ظهرتوسط سحر | |

چقدر تلخ شده ای ، این روزها قندهایت را در دل چه کسی آب میکنی ؟

+نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم تیر 1390ساعت11:30 قبل از ظهرتوسط سحر | |

 

برام هیچ حسی شبیه تو نیست

کنار تو درگیر آرامشم

همین از تمام جهان کافیه

همین که کنارت نفس میکشم

برام هیچ حسی شبیه تو نیست

تو پایان هر جستجوی منی

تماشای تو عین آرامشه

تو زیباترین آرزوی منی

منو از این عذاب رها نمیکنی

کنارمی به من نگاه نمیکنی

تمام قلب تو به من نمیرسه

همین که فکرمی برای من بسه

از این عادت باتو بودن هنوز

ببین لحظه لحظم کنارت خوشه

همین عادت با تو بودن یه روز

اگه بی تو باشم منو میکشه

یه وقتایی انقدر حالم بده

که میپرسم از هر کسی حالتو

یه روزایی حس میکنم پشت من

همه شهر میگرده دنبال تو

منو از این عذاب رها نمیکنی

کنارمی به من نگاه نمیکنی

تمام قلب تو به من نمیرسه

همین که فکرمی برای من بسه

 

روزبه بمانی

+نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم تیر 1390ساعت11:52 قبل از ظهرتوسط سحر | |

قبل از اینکه بمیرم، دوست دارم . . .

+نوشته شده در شنبه هفتم خرداد 1390ساعت1:41 بعد از ظهرتوسط سحر | |

آدمیزاد یعنی چی؟ به قول فروغ تفاله ی زنده به قول هدایت چارپای پست و به قول خیلی های دیگه، خیلی چیزای دیگه! تو، خودت بشو قاضی، بشو متهم، بشو حتی شاکی! خدا با من و تو چکار کنه آخه؟؟؟ هی گناه، مدام زشتی بازم پلیدی. فرقی هم نمیکنه کجا و چجوری. مهم اینه که کار من و تو درست شه. این وسط مسطا اگه دین رفت و عقل ضایع شد و وجدان پرید هم ایرادی نیست. چرا؟ چون الان دیگه همه همین طوری زندگی میکنن! کلاس و پرستیژ به همین جور چیزاست دیگه! تو سعی کن عُمُل و بی کلاس نباشی!  

+نوشته شده در پنجشنبه پنجم خرداد 1390ساعت11:19 قبل از ظهرتوسط سحر | |

تصمیم گرفتم دوباره برگردم رادیو. دوباره برای آیتم های مختلف برنامه های جوون پسند و طنز، بنویسم و طنازی کنم. دوباره هدف رو مشخص کردم. مثل 10 سال پیش که 13 سالم بود و تصمیم گرفتم حتما یه روزنامه نگار موفق بشم! و شدم اما خب، به مرور که جلو می رفتم واقعیت های چرک و سیاه چیزی به اسم جامعه، فسرده ام می کرد. دارم فکرمیکنم که من اگه قرار بود دکتر شم از اون دکترای سوسول و به درد نخور میشدم که تا چهار تا قطره ی خون میدیدم فشارم میوفتاد و به نسبت، همون چهارتا قطره خون، چهار روز هم بیهوش بودم!!! بالاخره هر آدمی یه ضعفی داره (البته باید رفع شه) دیگه! اگه این ضعفم رو مدتها پیش درمان کرده بودم تا الان حتما یه دونه درشتی یا کله گنده ای میشدم. به هرحال جلوی ضرر رو از هر کجا بگیری منفعته. منم الان می خوام باز شروع کنم و بگم که دنیا منو کم داشت اما غصه نخوره چون دوباره دارم میام یواش یواش!  سلام.......

+نوشته شده در پنجشنبه پنجم خرداد 1390ساعت9:16 قبل از ظهرتوسط سحر | |

دلم میخواد بنویسم از حرفای دلم که خیلی وقته سنگین شدن اما یادم اومد که یه استادی میگفت هرچیزی رو زیاد نگه داری با خودت سنگین میشه حتی اگه خیلی سبک باشه.

+نوشته شده در دوشنبه دوم خرداد 1390ساعت9:39 قبل از ظهرتوسط سحر | |

کاش همین حالا به خودم بیام...همین حالای حالا...

یادم رفته که روح من، همیشه در جهت تازه امور جاری بود! یادم رفته که همیشه از ذوق و شوق متراکم بودم. این روزا روح من بیکاره و مریض! پا گذاشته روی قانون خدا. یه جورایی فکر میکنم مرگ نیست و دلم مدام پی چیزی، کسی یا حرفیه! انگار روی زمین خدا وزن ندارم. نمی زارم به احساسم هوایی برسه. نمی زارم آواز بخونه و گاهی هم که دلش گرفت گریه کنه بی خودی! چرا نمی زارم خودش نتهایی بدون عقل بره توی خیابون قدم بزنه؟؟؟

بیچاره احساسم؛ انگار داره جون می ده اینجا. دیگه تعبیر عاشقونه از اشکال نداره. لطافتش خواب رفته زیر سایه پهن درخت عادت! همش شعر سهراب رو می خونه: « نه، وصل ممکن نیست. همیشه فاصله ای است...» انگار این جمله رفته به ییلاق ذهنم.

آخ که چقدر دلم نون و ریحون، پنیر، آسمون بی ابر، اطلسی های تَر و یه ذره رستگاری می خواد! دلم یه ترکیب تازه از زندگی می خواد. یه آبتنی بعد از خوندن طومار طولانی انتظار لعنتی... . همیشه انتظار... همیشه سکون... همیشه سیاه... همیشه هیچ!

وای، چه حجم غممناکی دارم من! شاید راستی راستی خطای طبیعتم من که از پژمردگی شعر می کم برای اعتراض برای عصیان. اما عصیان چی؟؟؟ من که خوب بودم. به المیرا: « من آبی آرومی بودم» یادش بخیر اون همه خاطره های رنگ رنگی که بوز باغ می دادن نه شهر نه آهن نه سیمان! یه باغ دل انگیز و گرم. کاش می شد همیشه بچه بود. همیشه تا ته «بودن» دویدن خوب نیست انگار. اینجا، این ته، هیچ کس صدا نمی زنه: « سحر...»

چقدر وسیع و چقدر عجیب دلم گرفته. صدا بزنید معجزه رو. بهش احتیاج دارم خدا...

 

+نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم دی 1389ساعت2:14 بعد از ظهرتوسط سحر | |

کاری به سیاست هم که نداشته باشی، اون به تو کار داره! هر چی بنویسی هر چی بخونی و هر چی . . . آخرش می رسه به این سیاست لعنتی. البته این هم یه سیاسته که فضا رو به نفع الیگاریش ها مساعد میکنه. این جوری کمتر کسی جرات کمترین اعتراض و مخالفتی رو پیدا میکنه. هدفمند کردن یارانه ها و در پی اون ترور دانشمند هسته ای و تشدید سیاست های داخلی و خارجی و به قولی، متواری شدن برادر رئیس مجمع تشخیص مصلحت نظام و بررسی پرونده ی معاون اول رئیس جمهور و تورم افسارگسیخته و بورس فلج و بی سروسامانی نظام اقتصادی و اجتماعی کشور و بازم سقوط هواپیمای مسافربری بوئینک 727 تهران-ارومیه و حذف رئیس جمهور از مجمع بانک مرکزی و از طرفی تصویب مصوبه ی وزارتخانه شدن فدراسیون ورزش! و مبارزه با دوشغله بودن نمایندگان مجلس و فغان بیکاری جوونا و اصولگرا یا اصلاح طلب و . . . .



ادامه دارد. تا فردا

+نوشته شده در دوشنبه بیستم دی 1389ساعت11:0 قبل از ظهرتوسط سحر | |

قرارمان فصل انگور.

شراب که شدم بیا!

تو با خودت جام بیار و من خودم جان!

+نوشته شده در یکشنبه نوزدهم دی 1389ساعت3:0 بعد از ظهرتوسط سحر | |

هر جا خوبی پیدا کردید، بردارید، مال خودتان است.

+نوشته شده در یکشنبه نوزدهم دی 1389ساعت2:57 بعد از ظهرتوسط سحر | |

بگذار ابر سرنوشت هرچه می خواهد ببارد ما چترمان خداست.

+نوشته شده در یکشنبه نوزدهم دی 1389ساعت2:53 بعد از ظهرتوسط سحر | |

من به تقدیر و به پیشانی و اینگونه اباطیل ندارم باور

شنوایی اگر از من داری، می گویم

هر کسی قطره ی خردی ست در این رود عظیم

که به تنهایی بیهوده و بی خاصیت است

و فشار آب است

آن اجباری که جهت بخش حقیقی ست

ابلهان بگذار نامش را «تقدیر» کنند . . .

+نوشته شده در یکشنبه نوزدهم دی 1389ساعت2:32 بعد از ظهرتوسط سحر | |

یه روز یه مرد آهنگری که زیاد اهل نماز و خدا و پیغمبر نبود تصمیم میگیره راهشو عوض کنه و باخدا شه. مدتها میگذره و روز به روز کار و کاسبی اون کساد میشه و فقیرتر. مریضی سراغش میاد؛ خلاصه که زندگیش از رونق سالهای قبل می افته! ازش می پرسن: این دیگه چه جور شه؟! از وقتی به اصطلاح خودتون بنده ی خوب خدا شدی، انگار بدبخت هم شدی!

مرد آهنگر یکی از شمشیرهای فولادی رو که تازه و به زحمت ساخته بود نشون میده و میگه: حکایت من و تو هم مثل این فولاد و شمشیر شدنشه! بعضی از فولادها باید هی پتک بخورن تا شمشیر خوبی از آب در بیان. باید هی بهشون ضربه زد تا آب دیده شن. وگرنه که بدون استفاده مثل یه تیکه آشغال می افتن کناری!!! خدا هم داره منو می سازه. تو هم ساخته شو.

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم تیر 1389ساعت9:58 قبل از ظهرتوسط سحر | |

شب شده بود اما حسنک به خانه نیامده بود. حسنک مدت های زیادی است که به خانه نمی آید. او به شهر رفته و در آنجا شلوار جین و تی شرت های تنگ به تن می کند. او هر روز صبح به جای غذا دادن به حیوانات جلوی آینه به موهای خود ژل می زندموهای حسنک دیگر مثل پشم گوسفند نیست چون او به موهای خود گلت می زند.
دیروز که حسنک با کبری چت می کرد، کبری گفت تصمیم بزرگی گرفته است. کبری تصمیم داشت حسنک را رها کند و دیگر با او چت نکند چون او با پتروس چت می کرد. پتروس همیشه پای کامپیوترش نشسته بود و چت می کرد. پتروس دید که سد سوراخ شده اما انگشت او درد می کرد چون زیاد چت کرده بود. او نمی دانست که سد تا چند لحظه ی دیگر می شکند. پتروس در حال چت کردن غرق شدبرای مراسم دفن او کبری تصمیم گرفت با قطار به آن سرزمین برود، اما کوه روی ریل ریزش کرده بود . ریزعلی دید که کوه ریزش کرده، اما حوصله نداشت . ریزعلی سردش بود و دلش نمی خواست لباسش را در آورد . ریزعلی چراغ قوه داشت، اما حوصله درد سر نداشت. قطار به سنگ ها برخورد کرد و منفجر شد. کبری و مسافران قطار مردند. اما ریزعلی بدون توجه به خانه رفت. خانه مثل همیشه سوت و کور بود. الان چند سالی است که کوکب خانم همسر ریزعلی مهمان ناخوانده ندارد، او حتی مهمان خوانده هم ندارد. او حوصله ی مهمان ندارد. او پول ندارد تا شکم مهمان ها را سیر کند. او در خانه تخم مرغ و پنیر دارد، اما گوشت ندارد. او کلاس بالایی دارد او فامیل های پولدار دارداو آخرین بار که گوشت قرمز خرید چوپان دروغگو به او گوشت خر فروخت. اما او از چوپان دروغگو گله ندارد چون دنیای ما خیلی چوپان دروغگو دارد به همین دلیل است که دیکر در کتاب های دبستان آن داستان های قشنگ وجود ندارد

+نوشته شده در یکشنبه بیستم تیر 1389ساعت2:2 بعد از ظهرتوسط سحر | |

به قول صادق هدایت در زندگی دردهایی هست که روح آدم را آرام آرام در انزوا می خورند . . .

+نوشته شده در شنبه دوازدهم تیر 1389ساعت9:6 قبل از ظهرتوسط سحر | |

خدایا چه بخشش گسترده ای داری تو و چه عبادت حسابگرانه ای دارم من!

+نوشته شده در شنبه دوازدهم تیر 1389ساعت9:3 قبل از ظهرتوسط سحر | |

بچه که بودم آرزو داشتم یه نویسنده بزرگ بشم. یه نویسنده ای که با قلمش واقعیت ها رو تصویر می کرد. یادمه اولین بار سرزنگ انشای سال سوم ابتدایی استعدادم رو نشون دادم. موضوع انشامون در مورد کربلا بود و امام حسین (ع). باید سرکلاس هم می نوشتیمش. منم هر چیزی که تا اون زمان از عاشورا و کربلاییا شنیده بودم نوشتم. دست آخر وقتی خوندمش معلم مون خانم «گرزبر» داشت گریه می کرد و عجیب بود که گاهی هم می خندید! اون موقع نفهمیدم استعداد داشتن یعنی همین که من داشتم و دارم! پس پیگیرش هم نشدم. البته بر حسب علاقه ام مطالعه زیاد می کردم یا زیاد خاطراتمو می نوشتم. در مورد هر چیزی اظهار نظر می کردم. از ایران و ایرانی جماعت گرفته تا خاصیت نمک توی نمکدون! زبون تند و تیزی هم داشتم. اونقدری که گاهی سرسبز بر باد می داد! همیشه کمد و کتابخونه ام پر بود از مجله و دست نوشته. بزرگتر که شدم هنوزم دلم می خواست یه نویسنده بزرگ بشم. یه نویسنده با قوه تخیل گسترده! عاشق شخصیت جودی آبوت بابالنگ دراز بودم و آنشرلی رویای سبز. سعی می کردم مثل اونا باشم. خیلی از وقتا جلوی آینه وایمیستادم و ادای اونا رو درمیاوردم. غافل از اینکه خودم برای خودم سبکی داشتم. تا اینکه تصمیم گرفتم روزنامه نگار بشم. حس هیجان و ملموس بودن و تنوعش ارضام می کرد. به یکی از مجلات نامه زدم و اعلام همکاری کردم. اونا هم پذیرفتن اما به شرط ارایه ی نمونه کار عالی. منم که اعتماد به نفسم سر پر بود قبول کردم. بعد از اون من شدم یه نیمچه روزنامه نگار ۱۵ ساله! نمی دونید چه حس قشنگیه وقتی که حرفات بی کم و کاست توی نشریه چاپ  بشه. هی انتقاد کنی و به کسی برنخوره! هی پیشنهاد کنی البته اینجا رو استثنا هی ترتیب اثر ندن!!! (به قول نویسنده های بزرگ) بدین ترتیب روزام می گذشت و به لحظه ی شکستن یکی از شاخ های  معروف زندگی - کنکور- نزدیک می شدم! به عشق روزنامه نگاری شدم رتبه ۲۹ کنکور آزاد و رتبه ۲۳۴۵ کنکور سراسری. خلاصه که نمردیم و دانشگاه هم رفتیم و این یونورسیتی رو از نزدیک لمس کردیم. چه لمس کردنی! اوایل خیلی خوب و هیجان انگیز. درس می خوندم و همزمان توی یه خبرگزاری معروف و یه روزنامه محلی کار می کردم. یکی درمیون درس کار درس کار. به جایی رسیدم که مطالبم از طرف ۲ تا مجله مورد در خواست قرار گرفت. اما یه دفعه ناغافلی نمی دونم چی شد البته شاید همون قضیه ی دگرگونی عاطفی و احساسی حاصل شده بود(!) که از این یکی درمیون زندگیم یعنی درس و کار خسته شده بودم. به هر جون کندنی بود دانشگاه رو تموم کردم و دنبال کار گشتم. یه کار به جز روزنامه نگاری . . .

ادامه ی مطلبم بمونه برای چند روز دیگه !!!  

+نوشته شده در چهارشنبه نهم تیر 1389ساعت3:45 بعد از ظهرتوسط سحر | |

گاهی اصلا سر از کار خدا درنمیاری. البته شاید درستش هم همین باشه! بالاخره اون خداست و تو بنده اش و فقط باید به علم و قدرتش اعتماد کنی همین. این اعتماد کردن از ایمان قوی میاد. ایمان قوی هم از یه قلب و عقل سالم نشأت میگیره. حالا اگه توی این دوره و زمونه قلب و عقل سالم پیدا نمی شه دلیل موجه ای نیست که مثلا خدا حواسش به تو نیست و دوستت نداره. به قول شاعر: هرکه به این درگه مقرب تر است / جام بلا بیشترش می دهند. میگن خدا به مو می رسونه اما پاره نمی کنه. خب شاید رسم خداییه یا شاید قاعده زندگیه یا حتی نتیجه ی عمله. خلاصه هر چی که هست نگران مشکل و مشکلاتت نباش خدا همین نزدیکی هاست و حسابی حواسش جمع ه. تو هم حواست باشه به خدا

+نوشته شده در چهارشنبه نهم تیر 1389ساعت10:42 قبل از ظهرتوسط سحر | |

بزرگترین اقیانوس جهان آرام است. پس آرام باش تا بزرگ شوی.

+نوشته شده در چهارشنبه نهم تیر 1389ساعت9:59 قبل از ظهرتوسط سحر | |