تمام عمرم را صرف گلی خواهم کرد که در بهار چیدم
بهش فکر کردم راست میگفت تا وقتی کسی بد رو تجربه نکنه خوب رو هم نمیتونه تشخیص بده
سمیه من همیشه دوست دارم و خواهم داشت و برای همین گفتم بهم زنگ نزن چون هر بار زنگ تو
تمام خاطره ها رو برام زنده میکرد ولی تو این رو نمیفهمی چون همیشه احساساتتو سرکوب کردی
برای همین نمی تونی عاشق کسی باشی که دوستش داری
شاید فکر کنی اینجوری نیست ولی باید یه کمی جلوت مقاومت کنم و بگم تو احساساتتو سرکوب میکنی چون من دیدم که عاشقم بودی من دیدم که حاضر نبودی منو از دست بدی من لرزش دلتو حس کردم ولی به واسطه غرورت اونو سرکوب کردی اما اشکالی نداره من اینو میزارم رو حساب بی تجربگی
یادت نره برگ وقتی از درخت میفته که احساس میکنه طلا شده
اینو بدون اگه خواستی یه روزی دوباره برگردی و مثل اوایل باشیم من همیشه حاضرم و پذیرای تو هستم
و بدون اگه برگردی من تمام کاراهایی که کردی رو فراموش میکنم و دوباره از نو شروع میکنیم
من هنوزم که هنوزه شبها خوابت رو میبینم و منتظرت هستم تا برگردی و میدونم که برمیگردی
این وبلاگ راه ارتباطیمونه تا وقتی که من بتونم این موضوع رو برای خودم حل کنم داون وقت دوبار بهت زنگ میزنم و میزارم تو هم بهم زنگ بزنی پس تا اون روز منتظرم باش
دوست دارم
امضاء : یه دل دارم که دریا بهش میگه ایولا
صبح اتفاق ساده ايست و من نمي دانم چرا گنجشك ها بي خودي شلوغش مي كنند!!!
" آدمها همه چیز را حاضر و آماده از مغازه ها می خرند اما چون هیچ مغازه ای نیست که دوست معامله کند ، آدمها ماندند بی دوست . تو اگر دوست میخواهی مرا اهلی کن
پرسید اهلی کردن یعنی چی ؟
گفت یعنی ایجاد علاقه کردن ."
عاشقا دو دسته اند
اول اونایی که منتظر میمونن تا دست تقدیر یکی رو براشون انتخاب کنه و بزاره سر راهشون اون وقت دلشون بلرزه و یه جورایی بشن و بعد تازه تصمیم میگیرن باهم آشنا بشن اصولا" اینجور ادما تشنه عشقند و خیلی احساساتین و دوره خیلی خیلی خوبی دارن با هم اما وقتی از هم سیراب میشن تنها جدایی آزادشون میکنه
اما دسته دوم یه کمی آپدیت ترند ، دسته دوم خودشون انتخاب میکنن که عاشق کی بشن ، اول طرف مقابل رو میشناسن و بعد با هم دوست میشن بعد میبنن این آدم لایق عشقه یا تشنه عشق اون وقته که عاشقش میشن
شاید بگی خب چه جوری دسته دوم عاشق میشن وقتی فقط همدیگرو دوست دارن ( مثل خودمون ) . هر چیزی راهی داره و هر دری کلیدی ، شما وقتی میخواید وارد خونه بشین با یک کلید ساده درب خونه رو باز میکنید و وارد محلی میشین پر از عشق و محبت و صمیمیت و راحتی و خیلی چیزای دیگه
برای عاشق شدن هم کلید وجود داره که تو ازش استفاده نکردی ( لااقل در مورد من ) و این کلید یه سری کلمه ها و جمله های اسرار آمیزه به نام جملات عاشقانه ( میدونم الان میگی اه اه ... آدم حالش به هم میخوره از این حرف ها ، اما اگه از این کلید ها استفاده نکنی هیچ وقت عاشق نمیشی حتی اگه دلت بلرزه )
یه مثال میزنم: اگه برای فندوق خدایی نکرده اتفاقی بیفته تو خیلی بیشتر ناراحت میشی تا برای من ، چرا ؟ میگم بهت
هروقت من حال فندق رو میپرسیدم تو میگفتی " الهی قربونش برم " یا " الهی فداش بشم " ، اما تو یک بار از این حرفها به من نزدی
یه بار نشد بگی الهی فدات شم چی شده که این قدر ناراحتی
یا قربونت برم دیشب خوب خوابیدی
یا عسل من حالش چطوره
یا نازنینم ...
اما من هرچند کم ولی بهت میگفتم با اینکه تو پس میزدی اما من عاشقت شدم و تو نه
اگر دنبال عاشق شدنی یه همین سادگی از این جملات اسرار آمیز استفاده کن تا ببین نتیجه میگیری یا نه
نویسنده : پسرکی که عاشق گلی بود که در بهار چیده بود
این حرف دله که محسنه که امیدوارم درک بشم
خیلی وقته میخوام بنویسم اما نمیتونم به قول خودت نوشتنم نمیآد برا همین متن زیر زیاد جالب نیست و فقط تونستم حرف های دلم رو برات بنویسم
دوست دارم و همین دوست داشتن حساسیت ایجاد میکنه و ترس
ترس از نبودن سمیه و تازه فهمیدم که نباید ترسید چون تو فقط با منی و با من میمونی و لی اینم باید بدونی چنین چیزی برای آدمای احساساتی ناگزیره و نباید خرده بگیری
خواستم ازت معذرت بخوام و برای جبرانش تلاش کنم
البته یه کمی هم نقسیر توئه سمیه جون . سعی نمی کنی با من حرف بزنی و مشکلاتتو و یا اشکالات من رو بهم بگی
انسان همواره فکر می کنه عیبی نداره اما تا دیگران آینه اون نباشند نمیتونه مشکلاتشو بفهمه
امید وارم منو ببخشی که اینقدر بهت گیر میدادم و سین جینت میکردم به جان گل سرخ منظور بدی نداشتم
ما با هم روز های خوبی داشتیم و خواهیم داشت
به امید روزی که مثل قبل باهم خوب و مهربون باشیم
بد نیست تو هم یه چیزی بنویسی
میشه شما یه کم بخشش بهم قرض بدین
رفته بودم بقالی سرکوچه یه کم بخشش بخرم ، به جاش برام سوئتفاهم اورد ، تازه زیر بار اشتباهشم نمیره ، مگفت تا حالا خیلی از ابنا رو به جا بخشش فروخته
چند جا دیگه هم سزدم اما خبری از بخشش نبود
یادم امد دوستی داشتم که میگفت یه دل دارم که دریا بهش میگه ایولله ، اما دریای دلش مثل دریای شمال خودمون آلوده شده بود
رفتم پیش یه دوست خیلی دوست داشتنی : ببخشید شما که اینقدر منو دوست داری یه کم بهم بخشش میدی ، آ خه یکی از دوستان داره اشتباهی در موردم فکر میکنه ، بخشش هم تموم شده میخوام بدم بهش تا شاید منو ببخشه ، یه کم فکر کرد ،گفت : تا حالا اشتباهاتشم بخشیدی ، گفتم آره اونم بخشیده ولی فکرکنم بخشش تموم شده یا داره اشتباه فکر میکنه که منو نمیبخشه
گفت : تو بخشودنی نیستی آخه هیشکی دیوارش از تو کوتاه تر نیست حتی اگه خدایی ناکرده پدر بزرگت فوت کنه میگن تو کشتیش
حالا اگه کسی از شما یه کم بخشش داره به ما بفرشه یا قرض بده میخوام بدم به بهترین دوستم تا شاید منو ببخشه
من هنوز زندم
گذشته را ورق میزدم ، هر صفحه آن پر بود از خاطره و دلتنگی ، به تنها کسی که می تونستم ابراز علاقه کنم sms زدم و تا صبح منتظر جواب . . . دیگر ثانیه ها هم دلتنگی میکردند ، اما کسی نبود جواب بده ، دریغ از یک sms خالی .
آهان یکی صدا زد ، جیرجیرک صدام کرد . نه اونم جفتشو صدا کرد . اما اشکالی نداره " یه دل دارم که دریا بهش میگه ایولله "
یادش بخیر آش مادربزرگ ، حیاط ، همسایه های بی ریا ، بازی توی کوچه بن بست ، نان قرضی ، سبد خالی میوه که همیشه کنار حوض بود ، ماهی عید پارسال که هنوز توی حوض بود به دور از چشم گربه محل ، انگار محبت و صمیمیت توی کوچه بن بست ما گیر کرده بود ، اما الان کوچه کودکی ام به بزرگراه ختم میشود .
کاش همه کوچه ها بن بست بود
یاد ایام
من نا خواسته توی یه سری اتفاقات وارد شدم که الان به جز چند تا دوست خوب و دوست داشتنی و یه سری خاطره چیزی از اون ماجرا باقی نمونده . امروز بازهم ناخواسته خاطرات اون زمان یادآوری شد اما تفاوت تو اینه که بعضی از اون آدما الان پیر شدن
یکیشونم الان به کمک دخترش راه میره و . . .
یه چیز خوب از تو این داستان یاد گرفتم اونم اینه :
زندگی صحنه یکتای هنرمندی ماست ٬ هرکسی آید و نغمه خود خواند از صحنه رود ٬ صحنه پیوسته به جاست ٬ خرم آن نغمه که مردم بسپارند به یاد
من دارم توی تهرون بزرگ می شم
یه روز دیگه بزرگتر شدم و باز همونم که بودم! کاش فردا که از راه می رسه زندگی، یه ذره بهتر شده باشم و شده باشیم. کاش دیگه هیچ وقت کولی فال فروش میدون فردوسی رو نبینم. کاش اون زن مفلکی که توی ایستگاه متروی خزانه، بچه یه ساله اش رو می فروخت، نبینم. کاش بالا نیارم وقتی از کنار بعضی از مردا رد می شم!!! کاش حس شرمندگی بهم دست نده، وقتی که می شنوم آرزوی یه دختر ۱۴ ساله، تجاوز بهشه!!! کاش درک نمی کردم معنی این جمله رو که زشتی ها، شب ها عریان به راه می افتند و می روند هر جایی از این شهر کثیف تا به کام شیطون، پلیدی کنند. می روند حتی گوشه مستراحی که زنان، آنجا بارور می شوند و . . . !!! کاش . . .
يك روز زندگي
دو روز مانده به پايان جهان تازه فهميد كه هيچ زندگي نكرده است، تقويمش پر شده بود و تنها دو روز، تنها دو روز خط نخورده باقي بود.
پريشان شد و آشفته و عصباني نزد خدا رفت تاروزهاي بيشتري از خدا بگيرد، داد زد و بد و بيراه گفت، خدا سكوت كرد، جيغ زد و جار و جنجال راه انداخت، خدا سكوت كرد، آسمان و زمين را به هم ريخت، خدا سكوت كرد.
به پر و پاي فرشته و انسان پيچيد، خدا سكوتكرد، كفر گفت و سجاده دور انداخت، خدا سكوتكرد، دلش گرفت و گريست و به سجده افتاد، خدا سكوتش را شكست و گفت: "عزيزم، اما يك روزديگر هم رفت، تمام روز را به بد و بيراه و جار و جنجال از دست دادي، تنها يك روز ديگر باقي است، بيا و لااقل اين يك روز را زندگي كن."
لا به لاي هق هقش گفت: "اما با يك روز... با يك روز چه كار مي توان كرد؟ ..."
خدا گفت: "آن كس كه لذت يك روز زيستن را تجربه كند، گويي هزار سال زيسته است و آنكه امروزش را در نمييابد هزار سال هم به كارش نميآيد"، آنگاه سهم يك روز زندگي را در
دستانش ريخت و گفت: "حالا برو و يک روز زندگي كن."
او مات و مبهوت به زندگي نگاه كرد كه در گودي دستانش ميدرخشيد، اما ميترسيد حركت كند،
ميترسيد راه برود، ميترسيد زندگي از لا به لاي انگشتانش بريزد، قدري ايستاد، بعد با خودش گفت: "وقتي فردايي ندارم، نگه داشتن
اين زندگي چه فايدهاي دارد؟ بگذارد اين مشت زندگي را مصرف كنم.."
آن وقت شروع به دويدن كرد، زندگي را به سر و رويش پاشيد، زندگي را نوشيد و زندگي را بوييد،
چنان به وجد آمد كه ديد ميتواند تا ته دنيا بدود، مي تواند بال بزند، ميتواند پا روي خورشيد بگذارد، ميتواند ....
او در آن يك روز آسمانخراشي بنا نكرد، زميني را مالك نشد، مقامي را به دست نياورد، اما ...
اما در همان يك روز دست بر پوست درختي كشيد، روي چمن خوابيد، كفش دوزدكي را تماشا كرد، سرش را بالا گرفت و ابرها را ديد و به آنهايي كه او را نميشناختند، سلام كرد و براي آنها كه دوستش نداشتند از ته دل دعا كرد، او در همان يك روز آشتي كرد و خنديد و سبك شد، لذت برد و سرشار شد و بخشيد، عاشق شد و عبور كرد و تمام شد.
او در همان يك روز زندگي كرد. فرداي آن روز فرشتهها در تقويم خدا نوشتند: "امروز او درگذشت، كسي كه هزار سال زيست!"
زندگي انسان داراي طول، عرض و ارتفاع است؛ اغلب ما تنها بهطول آن مي انديشيم، اما آنچه که بيشتر اهميت دارد، عرض يا چگونگي آن است.
امروز را از دست ندهيد، چون ضمانتي براي طلوع خورشيد فردا وجود دارد!؟
عاشق آن است که آرام آرام و بی صدا بمیرد و محبوبش هیچ نداند که چرا مُرد ! ! !


